گم می شوم مدام. می خورم به تاریکی. چرخ و واچرخ می زنم و دستهایم کشیده می شوند به دنیای اطرافم، بلکه بتوانند با لمس کردن حجمی آشنا، "ندیدن" ام را جبران کنند.
و تو خودت می دانی، که "هنرِ کمک خواستن"، یکی از آن هایی نیست که از سر هر انگشتم می بارد. می دانی از آن هایی نیستم که بشود جلو آمد و بغلشان کرد و بردشان بیرون از تاریکی، بعد هم اشک هایشان را پاک کرد و آبنابتی گذاشت کف دستشان... از آن هایی که "نیاز" را روا دارند به خودشان و بلدند بچشند طعم شیرین تکیه کردن را.
کنار می نشینی، منتظر. تا چرخ بزنم و زمین بخورم و بلند شوم و از نو بگردم. می دانی که از پس اش بر می آیم. نگاهم می کنی، تا تمام شدن تقلایم، برگشتنم، لب گزیدنم با اشک و لبخند که "دردم نیامد"، دُم تکان دادن مغرورانه ام برای شنیدن آن "آفرین" کذایی.
شناخته ای مرا.
اما این گم و پیدا شدن ها، چیزی از آن وحشت کم نمی کند؛ وحشت از لحظه ی تاریکی که پایانش را نمی بینی.
پس حالا که نشسته ای ضربه ای بزن. علامتی بده، که راهنمای نزدیک شدنم باشد. پشت هم. تق، تق، تق... صدایی که این ترس را کم کند در من، به من بفهماند که مواظبمی، و راه را به من نشان دهد بی این که غرور بچگانه ام له شده باشد زیر این همه نیاز رسیدن به تو. یواشکی کمکم کن. خرم کن. و پیدایم کن... خواهش می کنم.
